عبد الرحمن جامى
200
أشعة اللمعات ( فارسى )
مىنمايد ؛ زيرا كه آن صفات را در عين و علم وجودى نيست ، پس چون آن را از قبيل صور تجلّيات وجود حقّ توان داشت ؟ اللّهمّ مگر گويند كه آن صفات اگرچه فى نفسه به وجود متّصف نيستند ، اما به وجود و ثبوت مر موصوفات خود را متّصفند ، و فرقى ظاهر است ميان اين نوع صفات و ميان معدوماتى كه نه فى حدّ ذاته موجودند و نه مر غير را ثابت . « بدان كه موجب بعد ، اوصاف محبّ است » كه ما به الامتياز است ميان وى و ميان محبوب ، « و اوصاف او عين محبوب به مقتضاى " كنت سمعه و بصره " كه اشارت به قرب نوافل است ، لاجرم مىگويد : " اعوذ بك منك " يعنى پناه مىگيريم به تو كه به صورت من برآمدهاى ، و پناه مىگيريم از تو كه عين اوصاف منى ؛ آن اوصافى كه ما به الامتياز است ميان من و تو و موجب بعد من است از تو ؛ پس عائذ و ما يعاذ به و ما يعاذ منه همه تو باشى ، « تا بدانى كه ، بيت : دامنش چون به دست بگرفتم * دست او اندر آستين ديدم چگونه باشد » ؛ زيرا كه معنى بيت قياس بر " اعوذ بك منك " ، آن مىشود كه در وقت پناه گرفتن به وى چون دامنش را به دست بگرفتم ، دست او را در آستين خود ديدم و در آستين من جز دست من نبود ؛ پس دست من دست او باشد ، يا خود دست او در آستين او ديدم كه آن دست من است ؛ زيرا كه دست او در آستين دست من است و بر هر تقدير دامنگير او دست او باشد ، پس عائذ و ما يعاذ به وى باشد . « پس بر اين قياس گويى : لا احصى ثناء عليك أنت كما اثنيت على نفسك » يعنى ثنا نمىگويم بر تو ، تو همچنانى كه ثنا مىگويى بر خود در من ، پس در اين ثناء ، من چون زبانم تو را و تو به من ثناگويى بر خود ، پس ستاينده و ستوده شده ، هر دو تو باشى ، چنانكه در " اعوذ بك منك " عائذ و ما يعاذ به و منه همه تو بودى .